عاقا کامنتارم جواب میدم مشغولم الان دارم یه کارایی می کنم وبمو برگردونم :)

+ نوشته شده در دوشنبه ۱۵ تیر۱۳۹۴ساعت 15:40 توسط بانو

بعد سه سال پریود شدم :) چقد لذت بخشن این دل دردا و نبات داغ خوردناااااااا 

+ نوشته شده در سه شنبه ۹ تیر۱۳۹۴ساعت 21:17 توسط بانو |

بلاگفا ازت متنفرم 

+ نوشته شده در دوشنبه ۸ تیر۱۳۹۴ساعت 19:53 توسط بانو

دوست عزیزی کامنت خصوصی گذاشته فرمودن میشه از طریق این وبسایت web.archive.org مطالبی که از دست دادیمو ریکاوری کنیم! کاش یه خورده راهنمایی بدن :(  اصن بلد نیستم چطور باهاش کار کنم . از دوستان اگه کسی می دونه خواهشا راهنمایی بده . 

+ نوشته شده در یکشنبه ۷ تیر۱۳۹۴ساعت 3:36 توسط بانو

شروع دوباره

کاربران محترام و همراهان عزیز سایت مطلع هستند که در ماه اخیر به دلیل مشکلاتی که در زمان انتقال سرورهای سایت به مکان دیگری اتفاق افتاده بود امکان ارائه خدمات بصورت کامل را نداشتیم.
همانطور که قبلاٌ نیز توضیح داده شد بخشی از سخت افزار سایت که آسیب دیده بود برای تعمیر به  شرکتی در آمریکا ارسال شده بود که متاسفانه روند کار بسیار طولانی شده و حتی تاکنون پاسخ قطعی و کاملی در ارتباط با نتیجه کار دریافت نکردیم. تصمیم گرفتیم برای ادامه خدمات سایت از نسخه پشتیبان سالیانه استفاده کنیم. استفاده از نسخه پشتیبان قدیمی قاعدتاً مشکلاتی را به همراه دارد و دسترسی کاربران به نوشته های ماههای اخیر خود با مشکل مواجه شده و حتی کاربرانی که در ماههای گذشته وبلاگ خود را ثبت کردند دسترسی به وبلاگ خود نخواهند داشت هرچند امکان ثبت مجدد آنرا خواهند داشت.
اگر در روزهای آتی در روند تعمیر و بازگردانی اطلاعات پیشرفت حاصل شد مطالب ماههای گذشته به وبلاگها اضافه خواهد شد. همچنین بخشی از مطالب اخیر وبلاگها به مرور  و در چند روز آتی به بخش مدیریت وبلاگها اضافه خواهد شد.
از آنچه پیش آمد عمیقاً متاسفیم. میدانیم که نوشته ها و وبلاگتان برایتان اهمیت داشته و نسبت به آنچه پیش آمده ناراحت و شاید عصبانی باشید اما بدانید بلاگفا زحمت ده ساله ما بوده است و هرگز نمی خواستیم در چنین وضعیتی قرار بگیریم. مشکلات پیش آمده فراتر از تصور و به نوعی غیرمحتمل می رسید اما متاسفانه اتفاق افتاده است. تصمیم گرفتیم که با بازگشت به عقب، شروعی دوباره داشته باشیم.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم تیر ۱۳۹۴ساعت 13:5  توسط مدیر
+ نوشته شده در شنبه ۶ تیر۱۳۹۴ساعت 16:26 توسط بانو

اعصابم خیلی تیلیته واییییی این عوضیا چه غلطی کردن????? وبلاگم چرا اینطوری شده????? خدایااااااا کسی جوابگو نیست????? پست های وبلاگم همه پریده تموم خاطراتم ... تموم تجربیاتم :( پدر سوخته ها چیکار کردین??????  

تموم دست نوشته هام از زمستون 92 به این ور پریده هییییچ تازه قبلیام یه خط در میون ده ده تا مطلبارو پروندن!!!!

+ نوشته شده در شنبه ۶ تیر۱۳۹۴ساعت 16:7 توسط بانو |

خدای من باورم نمیشه بلاگفا درست شد چقد دلتنگت بودم لعنتیییییی :( 

+ نوشته شده در شنبه ۶ تیر۱۳۹۴ساعت 10:28 توسط بانو

عاقا ما مجبوریم هعی بگیم همه جا امنو امونه هیییییچ دغدغه و مشکلی نداریم :) می دونید چی میگم دیگع!?

+ نوشته شده در شنبه ۱۲ اردیبهشت۱۳۹۴ساعت 14:37 توسط بانو |

صبی توو صف نون سنگک بودم دو نفر جلوم بودن با صدای بلند انگار که بلند گو قورت دادن!!! گرم صحبت بودن ! 

یکیشون که سرش جو گندمی بود برگشت به جوون تره گفت : عباس می دونستی پسر حاج محمود سرطان گرفته!  :( 

 تازه میگن سرطانشم خیلی خطرناکه چند ماه بیشتر زنده نمی مونه ! 

جوون تره ابراز ناراحتی کرد :( و پرسید نگفتن سرطانش چی هست ?

----->>>> چرا گفتن اسمشم سخت بود هاااا .... آها یادم اومد سونامی سرطان گرفته! 

 

+ از یه ور نگران پسر حاج محمود شدم از یه ورم از شدت خنده نمی تونستم خودمو کنترل کنم ! 

فکر می کنم علت این همه ناآگاهی بر می گرده به همون 2 دیقه  مطالعه در سال!!!! 

 

+ نوشته شده در دوشنبه ۷ اردیبهشت۱۳۹۴ساعت 14:21 توسط بانو |

عاقا ما قول دادیم اینجا پویا بشه چیکار کنیم سوژه نداریم عاخه??? 

آها یه چیزی یادم اومد ، توو تعطیلات نوروز بودیم شوهرخواهرم گفت بانو توو اینستاگرام فالوت کردم! 

وای اگه منو می دیدین چه ریختی شدم!

دوستانی که توو اینستا هستن مستحضرن بنده لینک وبلاگمو اونجا گذاشتم! هیچی دیگه خواهرم و بالطبع تمامی اقوام پیج رو فالو کردن و وبلاگم واسه همه رو شد، برا همین مث سابق خیلی دستم باز نیست هر چی دلم خواست بگم:) البته البته ..... چاره ای نیست خونواده ی عزیزم باید تحمل کنید اگه نقدی انتقادی یا چیزی که دوس ندارین اینجا نوشته میشه ؛) 

+ نوشته شده در پنجشنبه ۳ اردیبهشت۱۳۹۴ساعت 17:32 توسط بانو |

همه جا امنو امان .... هییییییچ خبر خاصی نیست البته به جز سلامتی که بالقوه خاص ترین خبر ممکنه :) 

ازین به بعد اینجا خیلی فعال تر و پویاتر میشم!

+ نوشته شده در سه شنبه ۱ اردیبهشت۱۳۹۴ساعت 21:51 توسط بانو |

یازدهمین ماهی عیدمون چند روز پیش دار فانی رو وداع گفت، مراسم تدفینش جالب بود! بچه های داداشم توو گلدون تراسمون با پخش سوره ی فاتحه دفنش کردن! زار زارم اشک میرختن :( 

+ بچه ها خیلی کمرنگ شدین هاااااا دوس دارین منم کمرنگ شم?? اگه نه یوخده اکتیویتی در وکونید:) 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه ۲۶ فروردین۱۳۹۴ساعت 22:54 توسط بانو |

از رها کردن نترس
باور کن هيچ کس نمی تواند
چيزي که مال توست را از تو بگيرد
و تمام دنيا
نمي توانند چيزي که مال تو نيست را برايت حفظ کنند
همــه چیــز سـاده استــــــ
زنـدگــی... عشــق...
دوستـــــــ داشتــن... عـادتــ کــردن...
رفتــن... آمــدن...
امــا چیــزی کـه ســــــاده نیستـــ
بـاور ایـن سـاده بـودن هـاستـــــــــــ...
در حسرت گذشته ماندن ...
چیزی جز از دست دادن امروز نیست !
تو فقط یکبار هجده ساله خواهی بود ،
یکبار سی ساله ...
یکبار چهل ساله...
و یکبار هفتاد ساله ...
در هر سنی که هستی ،
روزهایی بی نظیر را تجربه می کنی ،
چرا که مثل روزهای دیگر،
فقط یکبار تکرار خواهد شد ...
هر روز از عمر تو زیباست ،
و لذتهای خودش را دارد ...
به شرط آنکه زندگی کردن را بلد باشی.
+ نوشته شده در یکشنبه ۲۳ فروردین۱۳۹۴ساعت 21:47 توسط بانو |

اقدام اخیر آنجلینا جولی چه پیامی برای ما دارد?

.

.

.

 

+ نوشته شده در پنجشنبه ۶ فروردین۱۳۹۴ساعت 13:23 توسط بانو |

نوروز باستانی 94فرخنده باد. 

+ کامنتای پست قبل رو نشد بخونم!!! در اسرع وقت دوستان :)

+ نوشته شده در شنبه ۱ فروردین۱۳۹۴ساعت 18:21 توسط بانو |

عمل با موفقیت انجام شد بنده الان یک عدد بانوی بیست و شش ساله ی بدون عینک هستم  آخیییی این سنم رو دل همه من جمله خودم مونده بود  . مشغول خونه تکونی هستیم از کمد لباسام 17 تا مانتو، 41 تا شال تابستونی و زمستونی، سه تا پالتو، 9تا شلوار و چنتا از پیرنای مامانم رو جدا کردیم دادیم به یه بنده خدا که قراره ببره به نیازمندا بده. خداییش اکثرشون ترو تمیز بودن فقط ما دیگه نمی پوشیدین واقعا بدونه استفاده مونده بود تو خونه! مامان نمیذاشت لباس یه خورده کهنه رو بذاریم می گفت بهشون بر می خوره ! 

اگه شماهم دوس داشتین می تونید لباسای بدون استفاده و البته تروتمیزتونو سوا کنید و به نیازمندا بدین به خدا خیلیا پول ندارن واسه شب عیدشون حتی یه شال بیست هزار تومنی بخرن :(

+ نوشته شده در دوشنبه ۲۵ اسفند۱۳۹۳ساعت 18:31 توسط بانو |

مامان میگه بیخودی داری لازک می کنی ! منم زیر بار نمیرم راستش عید پارسال پسر عموم زن گرفت باورتون نمیشه توو عروسی شون من رسما کور بودم چیزی نمیدیدم:( امسالم دختر عمه ام عروس میشه دیگه نمی خوام مثل پارسال بشه می خوام یه خورده دید بزنم :) والااااااا . . . 

+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۳ اسفند۱۳۹۳ساعت 14:35 توسط بانو |

یه مقاله در مورد این آمپولای دیفرلین که تزریق می کنم، خوندم یکی از عوارضش گر گرفتگی هستش دقیقا مث خانومای سن بالایی که یائسه میشن مث مامانم مث خاله ام مث عمه بزرگه ام همه شون همیشه ی خدا گرمشونه حتی وسط زمستون! الان منم دقیقا مث اونا شدم با این تفاوت که شبا به جای گر گرفتگی از سرما می لرزم و باید لباس زمستونی بپوشم و کلاه پشمی مو سرم کنم فک کنین تو این گرما که همه با نیم متر پارچه خنک می خوابن من باید پتوی ۲ نفره استفاده کنم !

+ هیچی دیگه همین  

+ نوشته شده در شنبه ۱۳ اردیبهشت۱۳۹۳ساعت 17:57 توسط بانو

عصری از مفتح پایین می یومدم دیدم دم مصلی بگیر بگیره . . . فوج فوج دختر پسرای کتابخونو رو با تهدید سوار ون های گشت می کردن حالم گرفته شد اصن اینقد پشیمون بودیم از اون مسیر رفتیم به خدا یه لحظه اشکم در اومد ... ما کجا زندگی می کنیم قرار چی به سرمون بیاد!!!! + رنگ مورد علاقه ام سبزه ولی از ترکیب رنگ سبز و سفید وحشت دارم از ماشین ون هم بیشتر

+ نوشته شده در جمعه ۱۲ اردیبهشت۱۳۹۳ساعت 0:28 توسط بانو

عاقا رمزدار نمودین به دلایلی :)


ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۱ اردیبهشت۱۳۹۳ساعت 9:51 توسط بانو

امروز صبم با وجود سر کار نرفتن همون ساعت ۶ بیدار شدم همه خواب بودن البته الان هم باز همه خوابن خواهر کوچیکه که قربونش برم تا ساعت ۱۱ می خوابه ! البته از موقعی که کنکور دکتراشو داد این طوری بدخواب شده وگرنه قبلنا ساعت ۸ بیدار می شد . راستی رتبه اش یه طوری شد که شبانه تهران قبول میشه که بعید می دونم مامانم موافقت کنه دیشب که باهم حرف زدیم می گفت می خوام بازم بشینم بخونم نمی دونم کار درستی می کنه یا نه . کاش می دونستم  کیه که از همون ساعت ۶ صبح یه بند داره سیگار می کشه به خدا دیگه خفه شدیم پنجره اتاقمو که باز می کنم بوش ۱۰۰ برابر بیشتر میشه می بندمشم گرممه دیگه کلافه شدم امروز با آقای بیگدلی مدیر نامرئی ساختمون مون قطعا درگیر میشم

+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۱ اردیبهشت۱۳۹۳ساعت 8:45 توسط بانو

چقد دلم می خواست این روزا ۲ میلیون تومن پول نقد داشته باشم البته تو کارتمم باشه بد نیست ! بعدش سرمو بندازم پایین و یک راست برم نمایشگاه کتاب اول از همه برم غرفه نشر افق و تمامی رمان هایی که دلم براشون پر پر می زنه رو بدون ترس از تموم شدن پولم بخرم برگردم خونه و یواشکی شبا به دور از سروصدا با شخصیت رمان هام بخندم گریه کنم و دلم براشون تنگ بشه . . . ولی در کمال ناباوری باید بگم امسال حتی پول خرید یک دونه کتاب رو هم ندارم  حتی یه دونه! یه مقدار پس انداز دارم که باید نگهش دارم واسه MRI سینه ام  . واسه همین تصمیم گرفتم کلا نمایشگاه نرم می دونم اگه برم و کتاب های اسکار وایلد یا دافنه دوموریه رو ببینم و پول نداشته باشم بخرمشون قطع به یقیین دچار افسردگی میشم پس سنگین ترم که قیدشو بزنم . . . شماهایی که پول دارید و می رید نمایشگاه جای منم خوش بگذرونید تو غرفه ها بچرخید و از خریدن کتاب های مورد علاقه تون لذت ببرید

 

+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۰ اردیبهشت۱۳۹۳ساعت 20:55 توسط بانو

باور کنید فقط و فقط به عشق شماها میام اینجا ینی عشق می کنم وقتی کامنتاتونو می خونم هر کامنتو دو بار می خونم . . . من امیدُ بردباریمو مدیون شما هستم . عاشق تونم. . . همیشه باشید حتی خاموش !

 مانا و سرسبز باشید دوستای نازنینم

+ عاقا منم این مدت  بودم هااااااااااااولی خاموش  مدیونید اگه فکر کنید دروغ میگم در حد چند ثانیه چک می کردم ولی وقت جواب دادن نداشتم

+ نوشته شده در پنجشنبه ۴ اردیبهشت۱۳۹۳ساعت 21:43 توسط بانو

لینک تاییدیه در همین پست ، توسط پزشک معالجم دکتر امیرحسین امامی . 

 

 

 

عاقا ۲۵/۱/۹۳ جواب ازمایشمو بردم واسه دکتر امامی. همه چی اوکی بود چه ازمایشام و چه معاینه ی بدنیم. دکتر امامی فرمودن که واسه مراجعه ی بعدیم که ۲۳ تیرماه میشه برم پیش جراحم ( دکتر کاویانی ) و MRI بدم و نهایتا جوابشم واسه دکتر ببرم.

یادتونه که آقا حافظ ( یکی از خواننده های وبلاگ )ازم خواست یه گواهی بیارم مبنی بر اینکه من این بیماری رو داشتم و مراحل شیمی درمانی اینارو پشت سر گذاشتم مام که همه مستحضر هستین بچه حرف گوش کن !عاقا پیش دکتر امامی که بودم دو دل بودم که بگم نگم خدایا چیکار کنم من به بچه ها قول دادم همچی چیزی براشون ببرم دلو زدم به دریا و از دکتر درخواست کردم . قربونش برم اینقد با روی باز درخواستمو پذیرفت که اصن باورم نمیشد تازشم یه چیزی بهم گفت که دیگه کلا بال در آوردم گفتش: اتفاقا من یه روز سرچ می کردم که به وبلاگ شما رسیدم در مورد منم دیدم که صحبت کرده بودین عاقا از خجالت صورتم  داغ شده بود در کمال ناباوری گفتم دکتر جون ینی شما وبلاگ منو خوندین !! ؟؟ بله اسمتم تا جایی که یادم میاد بانو هست !!!  ینی دیگه رسما می خواستم از خوشحالی پرواز کنم  دیگه هیچی ! گواهی رو برام نوشت لینکشم همین جاست امیدوارم دیگه همه قانع بشن که من از سر بیکاری و ازدیاد وقت نیومدم ۳ سال وبلاگ نویسی کنم ( آقا حافظ مدیونی اگه به خودت بگیری منظورم یه عده دیگه ان )

گواهی دکتر امامی

 اینم یه سورپرایز !!! 

++ اینم ببینید :)

 

+ نوشته شده در پنجشنبه ۲۸ فروردین۱۳۹۳ساعت 10:22 توسط بانو

عاقا به دلیل تموم شدن اعتبار دفترچه بیمه ام مجبور شدم چکابمو یه ماه جابه جا کنم قرار بود ۱۳ اردیبهشت برم ولی دیروز با دکتر صحبت کردم گفت همین امروز برو ازمایشو بده فردا هم جوابشو برام بیار مائم که بچه + هرچی دکترمون فرمود همون کارو کردیم  .

+ عاقا عصری خیلی دلم گرفته بود تو نت یه چرخی زدم به هر وبی که سر میزدم چند ماه بود به روز نشده بود ده برابر دلم گرفت برا همین تصمیم گرفتم بیام اینجا یه چیزی بگم دوس ندارم هیچوقت چراغ این وبلاگ خاموش بشه حداقل تا روزی که زنده ام .

+ ما اینقد حافظه مون خوبه که اون پیشنهاد اقا حافظ یادمونه  به امید خدا فردا عملیش می کنیم

+ امروز مبلغ ناچیزی به خانه امید بیماران سرطانی کمک کردم اگه کسی خواست کمک کنه بگه آدرس سایتو بهش بدم 

+ و نهایتا اینکه بنده مخلص همه تونم

اینم لینکش پشیمون نمیشید با یه کلیک

موسسه خیریه خانه امید

+ نوشته شده در یکشنبه ۲۴ فروردین۱۳۹۳ساعت 21:8 توسط بانو

پارسال همین روز ۱۹ فروردین تو مطب دکتر امامی . . . آخرین جلسه ی شیمی درمانیمو گذروندم... رو تخت دراز کشیده بودم و به چیکه های سرمی که از مچ دستم وارد بدنم می شد نگاه می کردمو با خودم می گفتم دیگه راحت شدم ..دقیقا یک سال از اون روز می گذره . . .

 

+عاقا از این فضا درتون بیارم می دونید وزنم چقد شده؟ ۶۶ ینی باربی شدم در نوع خودم

+ نوشته شده در سه شنبه ۱۹ فروردین۱۳۹۳ساعت 17:2 توسط بانو

عاقا سال نوی همگی مبارک  من نمی دونم چرا تو همه چی تاخیر فاز دارم  البته نیت مهمه  

 

خب جونم برادون بگه ما تحویل سال منزل بودیم چند جا عید دیدنی رفتیم بعدش راهی شمال شدیم بعدشم رفتیم ولایت مون عاقا جاتون خالی تعطیلات حسابی ترکوندیم خیلی بهمون خوش گذشت. (مختصر و مفید )

امیدوارم سال ۹۳ سالی پر از تندرستی سلامتی و امید برای تمامی بیماران سرطانی باشه .

+ عاقا قول میدم یه خورده پر رنگ تر بشم

 
+ نوشته شده در شنبه ۱۶ فروردین۱۳۹۳ساعت 17:43 توسط بانو

زندگى وزن نگاهى است كه در خاطر ما مى ماند نوروز جشن نكو داشت نگاه توست پيشاپيش نوروز فرخنده باد.
+ نوشته شده در چهارشنبه ۲۸ اسفند۱۳۹۲ساعت 8:51 توسط بانو

یه عالمه انرژی ++++  واسه "ط"  عزیز و جنین دو ماهه اش که همین الان تو بخش ۱/۵ بیمارستان امام، دکتر کاویانی جراحیش می کنه عزیزم منتظرم بیای اینجا و بدونی همه برات دعا می کنیم و خواستار سلامتیت هستیم این پست فقط و فقط به تو و جنین ات تعلق داره . به امید روزهای پر از تندرستی و سلامتی

بانو اسفند ۹۲

+ نوشته شده در دوشنبه ۲۶ اسفند۱۳۹۲ساعت 18:56 توسط بانو

+خانم الی یا الناز خواهش می کنم سریعا مسنجرتو چک کن و یه شماره تماس واسه من بذار منتظرم

عاقا با وجود اینکه آمپول  Diphereline  تزریق کردم که مثلا پریود نشم دقیقا سر ۱۴ اسفند شدم! نمی دونید چقد ترسیدم به دکتر امامی زنگ زدم گفتش که تا یکی دو ماه طول می کشه که بدنت به این آمپولا جواب بده زیاد عجله نکن!

 

دلم می خواد در مورد رژیمی که گرفتم یه خورده براتون صحبت کنم.

عاقا به خاطر اضافه وزن دوران شیمی درمانی تصمیم به کاهش وزن گرفتم البته اینو بگم رژیمم خودسرانه و تجویز خونگی نبودش بلکه زیر نظر متخصص تغذیه  عاقا ما این تصمیمو با دکتر امامی هم در میون گذاشتیم ایشون تاکید فرمودن که به هیچ وجه بیشتر از نیم کیلو در ماه کم نکنی و عثلن از داروهای لاغری گیاهی هم استفاده نمی کنی فقط کم خوردن + ورزش و ورزش . توصیه های دکترو آویزه گوشمون کردیم و راهی فرمانیه شدیم جهت ویزیت دکتر تغذیه. این دکتر عزیز هیچ توجهی به گفته های اینجانب ننمود و برنامه ی غذاییمو یه جوری چید که من طی ۲۰ روز اول ۳ کیلو کم کنم !!! منم هیچ توجهی بهش نکردم و طبق توصیه های دکتر خونم جلو رفتم نه اسلیم مکس ها و نه قرص های چای سبز رو نخوردم  ولی باز انگار بدنم آمادگی و ظرفیت هیچ نوع رژیمی رو نداشت روز به روز از نظر جسمی بی جون تر و ضعیف تر می شدم تا حدی که توانایی کارهای روزمره مو از دست دادم حتی یه دوش گرفتن پونزده دیقه ای!!!  خبر خاصی هم از کاهش وزن نبود فقط انرژیم تحلیل می رفت! ۲۰ روز گذشت و من مجددا دکتر تغذیه مو ملاقات کردم خیلی ازم دلخور شد که همش ۱ کیلو سیصد گرم کم کرده بودم ولی من خودم راضی بودم فقط از بی جونیم شکایت کردم گفت یه دارویی بهت میدم همچی جون بگیری و لاغر شی که همه تحسینت کنن !!! بازم تکرار کردم که دکتر من دارو نمی خورم سال گذشته به اندازه کافی ۲۰ روز یک بار یک گالن مواد شیمی درمانی وارد بدنم می شد دیگه نمی خوام ولی انگار دکتر نمی خواست حرف های منو بشنوه داروهارو تجویز کرد و برنامه ی غذایی جدید رو بهم داد اینقدم از این داروها تعریف کرد که ضرر نداره و خیلی هم خوبه هیچ عارضه ای هم نداره منم وسوسه شدم و از داروخونه داروهارو تهیه کردم فکر می کنید داروهام چی بودن؟

متفورمین ! منم از همه جا بی خبر از همون شب شروع به خوردن داروها کردم بعد ۲ روز عوارض قرص ها پدیدار شد چشام سیاهی می رفت و حالت گیجی بهم دست می داد از روز سوم خشکی چشم هم اضافه شد تا حدی که پلک زدنم اذیتم می کرد جراتم نداشتم به مامان اینا بگم ! :| فقط به داداشم گفتم چون می دونستم آدم منطقی ای و دعوام نمی کنه همون شب قرصارو ریختیم تو آشغالی و من دیگه پشت دستمو داغ کردم که خودمو به دست متخصص تغذیه بسپرم . ولی خب خداییش تنبلی نکردم پیاده روی می رفتم و میوه اینا زیاد می خوردم الان تقریبا ۶۹ کیلو شدم فقط تلاش می کنم بیشتر از این نشم فعلا کاهش وزن بیشترو بی خیال شدم چون واقعا بدنم نمی کشه ( به خدا بحث تنبلی و بی اراده بودن نیست واقعا نمی تونم دیگه )

+ نوشته شده در چهارشنبه ۲۱ اسفند۱۳۹۲ساعت 21:25 توسط بانو

مطالب قدیمی‌تر